نشانی

شکر خدا
ژانویه 01 2017

نشانی

دوهفته نامه راز- فهیمه انصاری:

مهربانِ من سلام!

تو را شکر که می‌توانم «مهربانِ من» بخوانمت.

نمی‌دانم اول من به تو سلام می‌کنم یا تو سلام می‌کنی و من جواب می‌دهم! خودت گفته‌ای که هر روز بر بندگانت سلام و درود می‌فرستی[1].

در دیار ما رسم است که اول کوچک‌تر به بزرگ‌تر سلام کند و مهربانی و بلندنظری بزرگ‌ترهاست که در سلام‌کردن پیش‌قدم شوند!

یادم می‌آید وقتی کوچک بودم، اگر بزرگ‌تری به من سلام می‌کرد، چنان شرمسار و دستپاچه می‌شدم که نمی‌دانستم چگونه سلامش را پاسخ گویم.

داشتم می‌گفتم؛ سلام خدای خوبم! به لطف بی‌پایانت حال من خوب است. تو هستی و من دست به دامان تو… مگر از این بهتر هم می‌شود!؟

کودک که بودم، وقتی در بازارهای شلوغ و پررفت‌و‌آمد، همراه پدر یا مادرم قدم می‌زدم، دست آن‌ها را محکم می‌فشردم. به‌قدري از گم‌شدن می‌ترسیدم که حتی انگشتم را برای نشان‌دادن اسباب‌بازی مورد علاقه‌ام به هیچ‌جا نشانه نمی‌رفتم.

خدایا این روزها خیلی می‌ترسم؛ می‌ترسم گم شوم و در هیاهوی بازار زندگی و رفت‌و‌آمدِ اندیشه‌های مختلف، از درِ خانه‌ات دور شوم و آن‌قدر دور بروم که دیگر نتوانم بازگردم.

در دوران کودکی‌ام، یکی از بچه‌های هم‌سن‌وسالم، چنان گرمِ بازی از خانه دور شده بود که تا یک روز نتوانست برگردد. مي‌گفت گم‌شدن خیلی ترسناک است و خيال می‌کرده سال‌ها از خانه دور بوده.

چه مادر مهربان و عاقلی داشته که نشانی خانه‌شان را در جیب لباسش گذاشته بود. این جمله را آن‌هایی که پیدایش کردند، می‌گفتند.

خدایا! گاهی داشتن یک تکه کاغذ کوچک به نام «نشانی» چقدر کارساز است. دنبال نشانی‌ات می‌گردم. نمی‌دانم چگونه باید به در خانه‌ات بیایم. ‌ای کاش تو هم نشانی در خانه‌ات را در جیبم می‌گذاشتی… نه، نه! نشانی‌ات باید جایی باشد که گم نشود. ‌ای کاش نشانی‌ات را در قلبم می‌گذاشتی…

اما شاید هم گذاشته باشی و من از آن غافلم! همان‌طور که آن کودک از نشانی خانه‌اش غافل بود و حتی راه استفاده از آن را نمی‌دانست. اما نشانی عجب به دردش خورد!

کمی که فکر می‌کنم، می‌بینم تو حتی نشاني خود را کلمه به کلمه برایم انشا کرده‌ای و حفظش را بر من واجب!

«به نام خداوند بخشنده‌ي مهربان، ستایش و سپاس مخصوص خداوندی است كه پروردگار جهانيان است. رحمتگر مهربان، مالک روز جزا…»[2]

وقتی خانه‌ي آن کودک را پیدا کردند، مدتی پشت در مانده بودند تا پدر و مادرِ خسته از جستجوی فرزند، به منزل رسیدند. ‌ای کاش مادرش کلید را هم در جیبش گذاشته بود. شاید هم ندادن کلید، تدبیری مادرانه بوده است!

خدایا می‌ترسم که درخیابان‌های بزرگ دنیا گم شوم. دالان‌های تودرتوی آرزوهایم چنان گسترده است که نمی‌دانم قلبم را کجایش جا گذاشتم که نشانی‌ات گم شد. حتی اگر کلید را بیابم، کلید بی‌نشانی به چه دردی می‌خورد!؟

من و آن کودک و خیلی از بچه‌های دیروز، بزرگ شدیم. همه‌ی ما طعمِ ترس و تنهایی و اشک و آرزو را چشیده‌ایم. اکنون به کسی مهربان‌تر از مادر و قدرتمندتر از پدر نیازمندیم. گرچه آن روزها هم به تو محتاج بودیم و نمی‌دانستیم!

اکنون که بیشتر فکر می‌کنم، می‌فهمم که چرا صحبت با خود را برای‌مان واجب کرده‌ای. می‌دانستی و می‌دانی که چقدر به تو محتاجیم و یادمان دادی که بگوییم: «تنها تو را می‌پرستیم و تنها از تو یاری می‌جوییم!»[3]

دنیا به‌قدري بزرگ و پرپیچ‌وخم است که یک بار در روز، برای صحبت با تو کافی نيست. نشانی‌ات را داده‌ای، پنج بار در روز…

ابتدای صبح که زندگی اولین روشنایی را به خود مي‌بيند؛ ظهر که اوج هیاهوی انسان‌هاست؛ عصر که انرژی‌ها رفته‌رفته کم می‌شود؛ مغرب که فرش تاریک و دلگیر خود را پهن می‌کند، و شب که تاریکی‌اش همه‌جا را فرا می‌گیرد.

برای آن‌که نترسیم، دلمان نگیرد و غرق رحمت تو شویم، واجب کردی که به سويت بیاییم. در هر حرف و کلمه‌ی نماز، هزاران رمزوراز پنهان کرده‌ای و حتی اگر اثرش را ندانیم و دنبالش هم نرویم که بدانیم، از آن فیض خواهیم برد.

نشاني‌ات نماز است و کلید بازشدن درِ رحمتت، اعتماد به انتخاب توست!

چه خوب که هم برای جسم‌مان و هم روحمان، غذایی متناسب با نیازش تعیین کردی!

خدای مهربان! سلامِ تو رحمت است و جواب ما به تو، آماده‌شدن برای دریافت باران رحمتت!

پس، مهربانمان، سلام!

[1] – سوره‌ي مباركه‌ي احزاب /43

[2] – سوره‌ي مباركه‌ي حمد

[3] – سوره‌ي مباركه‌ي حمد


برای درج آگهی در سایت سالن یار و مجله راز با مدیر تبلیغات دو هفته نامه پرتیراژ و قدرتمند”راز” علی نظامی فرد تماس بگیرید. 
شماره تماس :

09194403319

Leave a Reply

Your email address will not be published.