نامه‌ای به همسرم ؛ کاش قدر لحظه‌های با هم بودن را بیشتر می‌دانستیم

نامه به همسر
اکتبر 19 2017

نامه‌ای به همسرم ؛ کاش قدر لحظه‌های با هم بودن را بیشتر می‌دانستیم

سالن یار(تشریفات و اجاره سالن همایش،سمینار،کنفرانس)

مجله راززهرا کاردانی :

سلام

صبح بارانی‌ات بخیر! حالت خوب است؟ دلم برایت خیلی تنگ شده. شاید باور نکنی؛ اما نبودت توی خانه کاملاً احساس می‌شود. توی این مدت که رفته‌ای سفر، دیگر خبری از صبحانه‌ی دور همی و نان داغ نیست. شب‌ها که ظرف‌های شام را می‌شویم، احساس می‌کنم بیشتر از روزهای بودنت خسته‌ام و انگار چیزی روی دوشم سنگینی می‌کند. اگر بودی، لابد شانه‌هایم را ماساژ می‌دادی و دو تا استکان گل‌گاوزبان و لیمو درست می‌کردی.

خیالت از هر جهت راحت باشد. هر روز گلدان‌هایت را آب می‌دهم، مخصوصاً آن شمعدانی که گل‌های سفید دارد. می‌دانم که هنوز هم از همه بیشتر دوستش داری. به نیلوفرها آب می‌دهم، به یاس برفی، به مرجان، به پتوس و همان طور که همیشه تأکید می‌کنی خوب سیر آبشان می‌کنم. ارزن کبوتر‌ها هم فراموش نمی‌شود. می‌گذارم روی ایوان. نمی‌دانی دم صبح چه قیامتی می‌شود… به‌نظر ده دوازده‌تایی هستند. از بابت مهری خانم همسایه هم مطمئن باش. ماهی دو بار می‌برمش دکتر و به مریم گفته‌ام دارو‌هایش را یادآوری کند.

یک کوه لباس اتو نشده داریم. کاش بودی و مثل همیشه زحمتشان را می‌کشیدی. می‌نشینم روی صندلی و تک‌تک آن‌ها را اتو می‌کنم؛ البته نه با آن حوصله‌ای که تو داشتی. مانتوی مریم با آن جیب‌های خاکستری‌اش. روسری سبز خودم. یادت هست برایم از مشهد سوغات آوردی؟ بعد همه را می‌چینم سر چوب‌رختی و می‌گذارم داخل کمد. چشمم می‌افتد به لباس فرم خودم. یادش به خیر. من عاشق کارم بودم، تا این‌که یک روز گفتی دوست داری بیشتر کنارت باشم. بی‌درنگ خودم را بازخرید کردم و هیچ‌وقت از این کار پشیمان نشدم.

می‌ایستم کنار اجاق و غذای توی قابلمه را می‌چِشَم. از لابه‌لای قوطی‌های ادویه، زیره‌ی سبز و میخک و جوز هندی را پیدا می‌کنم. کاش همین‌جا کنار گاز ایستاده بودی، سرت را کج می‌کردی و همان‌طور که به محتویات قابلمه نگاه می‌کردی می‌گفتی: «مرضیه! برام آش شله قلم کار درست می‌کنی؟» با کفگیر ادویه و پیاز داغ را خوب مخلوط می‌کنم. خیره می‌شوم به صفحه‌ی تلویزیون که حالا مناظر بارانی امروز را نشان می‌دهد. در جوابت می‌گفتم: «ادویه سرفه‌هات رو بیشتر می‌کنه!» تلویزیون را خاموش می‌کنم. سکوت همه‌ی خانه را می‌گیرد و فقط صدای تیک‌تاک ساعت به گوش می‌رسد.

مریم همین وقت‌ها می‌آید خانه. کلید را می‌اندازد توی قفل و از همان دم در سلام می‌دهد. درست مثل تو گرم و بی‌تکلف است؛ اما امروز کمی دیر کرده است. با دستمال گردگیری می‌افتم به جان همه‌چیز. تلویزیون، قاب عکس‌های تو در جبهه، لوح تقدیر‌های مریم و ساعت روی پیشخوان. خواب را از سر همه‌شان می‌پرانم. بعد می‌روم سراغ اتاقت. فرشته‌ی نجات تو هنوز این‌جاست. به احترام خدمتی که به تو کرد، نگهش داشتیم. کپسول اکسیژنت را می‌گویم. دستت را می‌گذاشتی روی بدنه‌اش و توی چشم‌های نگرانم زل می‌زدی. ماسکت را پایین می‌آوردی و می‌گفتی «طول زندگی مهم نیست، عرضشه که مهمه!»

می‌ایستم پشت پنجره‌های پذیرایی. تو را توی باغچه حیاطمان می‌بینم که داری علف‌های هرز را می‌چینی. دست می‌برم سمت پنجره که بازش کنم و از همان بالا داد بزنم: «بیرون خیلی سرده! سرما واست خوب نیست…» اما نمی‌بینمت.

هر بهار که باغچه‌مان سبز می‌شود و هر بار که برای مریم خواستگار می‌آید… توی دلم می‌گویم کاش بودی. نمی‌خواهم ناشکری کنم. نه! این‌وقت‌هاست که حس می‌کنم تو را کم دارم، سرفه‌های ممتدی را که خواب از چشم‌هایت می‌برد، برای خودم یادآوری می‌کنم. اگر می‌دانستم عمر با هم بودنمان این همه کوتاه است، تک‌تک آن سرفه‌ها و ثانیه‌ثانیه‌ی بودنت را قدر می‌دانستم.

تنها حسرتم این است که کاش در این زندگی کوتاه، می‌توانستی زیر باران قدم بزنی. می‌توانستی مثل بقیه هر غذایی که دوست داری بچشی و هر کاری دوست داری، انجام دهی. کاش زندگی کوتاهت این همه پر رنج نبود. اگر این‌جا بودی، لابد ماسکت را می‌گرفتی پایین، زیرچشمی نگاهم می‌کردی و می‌گفتی: «بگو خدا را شکر!» راستی، توی بهشت هم باران می‌بارد؟!

وقتی نگاه می‌کنم به زندگی کسانی که بی‌توجه به نعمت حضور همسر و گذشتن لحظات زندگی، بر سر هر مسأله‌ی کوچک و بی‌ارزش غوغا به پا می‌کنند، دلم می‌سوزد. کاش هر کداممان از فردا خبر داشتیم! کاش قدر لحظه‌های با هم بودن را بیشتر می‌دانستیم.


Leave a Reply

Your email address will not be published.